سادگــ ـــ ـــي....

سادگــی را
من از نهانِ يک ستاره آموختم
پيش از طلوعِ شکوفـــ ه بود شايـــد
با يادِ يک بعداز ظهــرِ قديمی
آن قدر ترانـــ ه خواندم
تا تمامِ کبوترانِ جهــان
شاعـر شدند...
سادگــی را
من از خوابِ يک پــرنده
در سايهی پرندهيی ديگر آموختم...
باد بوی خاصِ زيارت مــیداد
و من گذشتـــ هی پيش از تولدِ خويش را مــیديدم...
ملايکی شگفت
مرا به آسمــان میبُردند،
يک سلولِ سبــز
در حلقهی تقديرش میگريست،
و از آنجــا
آدمی ... تنهايیِ عظيم را تجربـــ ه کرد...
دشوار است ... ریرا
هر چـــ ه بيشتر بـــ ه رهايی بينديشی
گهوارهی جهان
کوچکتر از آن میشود که نمیدانم چـــ ه ...!
راهِ گريــزی نيست
تنهــا دلواپسِ غَريزهی لبخنــدم،
سادگــی را
من از همين غَرايزِ عادی آموختـــ هام...

☼ پروانگي كن تا ............. رهايـــــي ☼








من می توانم ...