v بانــــ ـــو ! v

من اگر خوب ...
اگر بد ... بانو !
دوستت دارم
چـــ ه بسا سهم من
از آسمانِ نگاهت
هیــــچ !
لیک ،
آرزوی پروانـــ ه شدن هم زیباست !

من اگر خوب ...
اگر بد ... بانو !
دوستت دارم
چـــ ه بسا سهم من
از آسمانِ نگاهت
هیــــچ !
لیک ،
آرزوی پروانـــ ه شدن هم زیباست !

تا دست بـــ ه قلم میبَرَم
سراغِ تو را مــیگیرند کلمات
تا هــوای قدم زدن می زند بـــ ه سرم
کوچـــ ه ها فریاد تو را سر مــی دهند
چـــ ه کنم ؟
بمانم یا بروم ، این همه تنهایی را ؟!


گويند “مـــی” نمی شود
از راه گوش خورد
من “يا حسـيـــن” می شنوم
مست می شوم
تا حالا ديدي انگشتتو بزاري كف دست نوزاد،چجوري محكم دستتو مي گيره؟الهي شش ماه امام حسيـــن همونطوري دستتو بگيره ، آرامش عجيبـــي بهت ميده
☼التماس دعــــا ☼



...
... و من گريختــــ ه ام ...
... و در پي من صيـــاد ها ...
... و فـرا رويم دام ها ...
...
... يــا ضامن آهـــو ...
... من يقين دارم دستان تو ...
... تنهــا سهم آهــو نيست ...
...
آقاي مهربونـــي ها ، ميلادتون مبــــارك ☼ ☼
☼ ☼ من عبد و تــو سلطانـــي ، عاشقانــــ ه پر مـــي كشم بــــ ه سويت

...
پروانه وار مي گر دم
دور ثانيه هاي نبودنت
عطر حضورت
بال پروازم
بي تقصير پروانه ات خواهم ماند
...


...
من بي تو از خود نشاني نمي بينم
قدم مي زنم تنهايي ام را
هم پياله اي خواهم
هم داستانم مي شوي؟
...


...
هرچه خيالم را ورق مي زنم
چيزي جز جاده ها دستانم را پر نمي كند
گويي دور دنيا را قدم زده اي
همه جا نگاهت با من است
...


كاش نگاهمان پر از دوست داشتن بود ...
آن روز...
ديگر كسي دلش دلتنگ دوست داشتن نمي شد...


ديگر اين ر وزها حرف هايم را بغض ميكنم...
مثل همه نداشتن هايم...
خسته ام از اين روزهاي ناتمام...
از اين دلتنگي هاي ساكت و نا اميد...
از تمام تكيه بر باد دادن ها...
دلم عجيب نوازش مي خواهد...!
اما هرچه فرياد مي زنم...
چيزي جز خالي ها حجم دستانم را پر نمي كند...
ميداني ، چرا...!


در اين شبها
نميدونم بهونه ي اولين قطره اشكت چيه ...
اما اگه واسه آخرين قطره ي اشكت هيچ بهونه اي نداشتي ...
منو فراموش نكن...
محتاجم...


هر شب ساعت را كوك مي كنم براي فردا...
فردا، رويا نيست
تا اميد هست فردا مي تواند زيباتر باشد...
بهترينم


دلتنگتم
دلتنگ عاشقانه هايت...،نه
مهرباني هايت...،نه
تپش هاي نامنظم قلبت...،نه
دلتنگ يك آن شنيدن اين جمله ام :
چه صداي نازي داري
وقتي از خواب پا ميشي


بهترينم
سوار بر زورق دلتنگي مي آيم
چمدانت را ببند
مقصد آبي بي كران


تو از نسل پاكترين گـــ✿ــلهاي جاويدي
كه تا لحظه ي تمام شدن بر آستان قلبم تنها خواهي درخشيد،
وتا وفا هست،
عشقت سلــ ـــــ ــطان عالمم
وتا خدا هست،
عطرت تازه ترين عــ ــــ ـــطرها جاودانه خواهد ماند
تا خدا...دوستت ميدارم


واقعيّت پرواز را علامت ممنوع ميزند !
چراغ قرمز ، زندگي را بر زنده ماندن ترجيح ميدهد ! و...و...و.
واقــــعيّت يعني چه ؟
پرواز كـــدام است ؟
مـــــــمنوع چيست ؟
چراغ چه ميخواهد از زندگي ؟
اينان چيستند ؟اين سنگدل بازيگر واقعيت كيست ؟
آيا كسي هست كه زندگي را بفهمد ،وقتي چراغ قرمززندگي را در پشت حصار واقعيت محبوس كرده؟
آيا كسي بازيگر و از همه مهمتر،كارگردان و تهيه كنندهْ واقعيت را مي شناسد؟
و
بالاخره كسي هست كه سوختگي پر پروازش را احساس كند ؟
