تــ ـــ ـــا كـجا......؟!

پابرهنه تا كجا دويده اي ؟
كه اين همه
✿
✿
✿
✿
گــ ــ ــل
شكفته است ؟!


پابرهنه تا كجا دويده اي ؟
كه اين همه
✿
✿
✿
✿
گــ ــ ــل
شكفته است ؟!


انتـــظار باراني را مي كشم
كه پلك برهم بگذارم
باريده است
بانــ ــ ــو !
به تماشاي باران ستاره ها
بي چتر
بـيا


چقدر دزديدن نگاه
از چشمان تو
لذت بخش است
گويي
تيله اي
از چشمم به دلم مي افتد
بانــ ــ ــو !
با مردي كه تيله هاي
بسيار دارد


كاش نگاهمان پر از دوست داشتن بود ...
آن روز...
ديگر كسي دلش دلتنگ دوست داشتن نمي شد...


ما را مي گردند
مي گويند همراه خود چه داريد؟
ما فقط
رؤيــ ــ ــاهايمان را با خود آورده ايم
پنهان نمي كنيم
چمدان هاي ما سنگين است
اما فقط
رؤياهايمان را با خود آورده ايم

صداي قـــــلب نيست
صداي پاي توست
كه شب ها در سينه ام مي دوي
كافي است كمي خسته شوي
كافي است كمي بايستي...
خوش به حال آن مرد كه در زندگي اش تــ ــو راه بروي
خوش به حال مردي كه براش تــ ــو شيرين زباني كني
خوش به حال مردي كه دست هاي قشنگ تــ ــو
دگمه هاي پيرهنش را باز كند،ببندد
تالب هات به نجوايي بخندد
خوش به حال مــ ــن


آرام باش
حوصله كن
آب هاي زودگذر
هيچ فصلي را نخواهند ديد
از ريگ هاي ته جويبار شنيده ام
مهم نيست كه مرا
از ملاقات ماه و گفتگوي باران
بازداشته اند
من براي رسيدن به آرامــ ـــ ـــش
تنها به تكرار اسم تو
بسنده خواهم كرد...
حالا آرام باش
همه چيز درست خواهد شد...
همه چيز درست خواهد شد؟؟ نميدانم...


اگر مُرده اي بيا و مرا ببَر...
و اگر زنده اي هنوز...
لااقل خطي ، خبري ، خوابي ، خيالي...
بــ ـــ ـــي انصافــ ـــ ـــــ ...!

نه !
هميشه براي عاشق شدن
به دنبال بــ ــ ــاران و بهــ ـــ ـــار و بابــ ـــ ـــونه نباش
گاهي
در انتهاي خارهاي يك كاكتوس
به غنچه اي مي رسي
كه ماه را بر لبانت مي نشاند


درخت كه مــــي شوم
تــ ــ ــو پائيزي !
كشتي كه مي شوم
تو بي نهايت طوفانهـــ ـــ ـــا !
تفنگت را بردار
و راحت حرفت را بزن !


مي ايستدروبروي پنجره...
مي گذارد مرگ از دهانش پايين برود
بچرخد در سرسراي سينه اش
شير خون را باز بگذارد،
يادش برود...
مي ايستد روبروي آسمان
دست مي كشد به مـــــوهايش
مي گويد:
پريــ ـــ ـــدن ، ربطي به بال ندارد
قلــ ♥ ـــب مي خواهد


درست مثــ ــ ــل فنجان قهوه
كه ته مي كشد
پنجره
كم كم از تصوير تــ ـــ ـــو
تهي مي شود
حـــــالا
من مانده ام و
پنجره اي خالي و
فنجان قهوه اي
كه از حرف هاي نگـــ ـــ ــــفته
پشيمان است


زنبورها را مجبور كرده ايم
از گلــــهاي سمي عسل بياورند
وگنجشكي كه سالها
بر سيم برق نشسته
از شاخه هاي درخت مي ترسد !
بامن بگو چگونه بخندم ؟
هنگامي كه دور لب هايم را
مين گذاري كرده اند
ما كاشفان كوچه هاي بن بستيم
حرفـــــــــــــــــــــــــــ هاي خسته اي داريم
اين بار
پيامبري بفرست كه تنها ، گوش كند


ديگر اين ر وزها حرف هايم را بغض ميكنم...
مثل همه نداشتن هايم...
خسته ام از اين روزهاي ناتمام...
از اين دلتنگي هاي ساكت و نا اميد...
از تمام تكيه بر باد دادن ها...
دلم عجيب نوازش مي خواهد...!
اما هرچه فرياد مي زنم...
چيزي جز خالي ها حجم دستانم را پر نمي كند...
ميداني ، چرا...!


من پري كوچك غمگيني را مي شناسم
كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و
سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد


در كوچه باد مي آيد
اين ابتداي ويراني است
آن روز هم كه دستهاي تو ويران شدند،باد مي آمد
ستاره هاي عزيز
ستاره هاي مقوايي عزيز
وقتي در آسمان دروغ وزيدن مي گيرد
ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سرشكسته پناه آورد؟
ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم
و آنگــ ــــ ـــاه
خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد كرد
من سردم است


در اين شبها
نميدونم بهونه ي اولين قطره اشكت چيه ...
اما اگه واسه آخرين قطره ي اشكت هيچ بهونه اي نداشتي ...
منو فراموش نكن...
محتاجم...


هر شب ساعت را كوك مي كنم براي فردا...
فردا، رويا نيست
تا اميد هست فردا مي تواند زيباتر باشد...
بهترينم


علي كوچولو تو قصه ها نيست
مثل من و توست،اون دور دورا نيست
نه قهرمانه،نه خيلي ترسو نه خيلي پرحرف،نه خيلي كم رو
خونشون در داره،در خونشون كُلون داره
حياط داره،ايوون داره اتاقش طاقچه داره،حياطش باغچه داره
باغچه كه دورش گلكاري،كنار حوضش بلبلي
لاي لاي لاي،لي لي ليحوضك،لي لي لي لي
اين مادرشه،مادر علي،مامان خوبش،چه مهربونه
علي كوچولو اينو مي دونه
اينم باباشه،چه خاليه جاش،رفته به جبهه،خدا به همراش
علي كوچولو،چه خوب و نازه
واسمون داره،حرفاي تازه...


خانم كوچولو،خرس مهربون،شيپورچي،خرس قهوه اي،آقاي دكتر...و
پســــــــر شجاع
ما كه نفهميديم پدر پسر شجاع چيكاره بود!!!
اسمش چي بود!!!
شما فهميديد؟؟؟
يادتونه...دخترها،گلبرگ روي ناخن هاشون مي گذاشتند،مي گفتند لاك زديم
با برگ درخت كاج گوشواره درست مي كرديم و آويزون گوش هامون مي كرديم...


دست هايم را
در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد
مي دانم
مي دانم
مي دانم


لحظهْ ديدار نزديك ست
باز من ديوانه ام ، مستم
باز ميلرزد ، دلم ، دستم
بازگوئي در جهان ديگري هستم
هاي! نخراشي بغفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ، نپريشي صفاي زلفكم را ، دست !
و آبرويم را نريزي ، دل !
-اي نخورده مست-
لحظهْ ديدار نزديكست



