اگر پــايـ ــ ــيز بودم....





کسی را کـــ ه مثل هيچکس نيست


من پري كوچك غمگيني را مي شناسم
كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و
سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد


در كوچه باد مي آيد
اين ابتداي ويراني است
آن روز هم كه دستهاي تو ويران شدند،باد مي آمد
ستاره هاي عزيز
ستاره هاي مقوايي عزيز
وقتي در آسمان دروغ وزيدن مي گيرد
ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سرشكسته پناه آورد؟
ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم
و آنگــ ــــ ـــاه
خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد كرد
من سردم است


دست هايم را
در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد
مي دانم
مي دانم
مي دانم


در دو چشمش گناه مي خنديد
بر رخش نور مــــاه مي خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ئي بي پناه مي خنديد
شرمناك و پر از نيازي گنگ
با نگاهي كه رنگ مستــــــي داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت
بايد از عشـــــ♥ ـــق حاصلي برداشت
سايه ئي روي سايـــه ئي خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفســــي روي گونه ئي لغزيد
بوسه ئي شعـــله زد ميان دو لب


دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به مهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است
