مـــ ـــ ـــيداني چرا...؟

ديگر اين ر وزها حرف هايم را بغض ميكنم...
مثل همه نداشتن هايم...
خسته ام از اين روزهاي ناتمام...
از اين دلتنگي هاي ساكت و نا اميد...
از تمام تكيه بر باد دادن ها...
دلم عجيب نوازش مي خواهد...!
اما هرچه فرياد مي زنم...
چيزي جز خالي ها حجم دستانم را پر نمي كند...
ميداني ، چرا...!

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت توسط پروانگــــی
|
من می توانم ...