پريـــــ ــــ ـــدن...

مي ايستدروبروي پنجره...
مي گذارد مرگ از دهانش پايين برود
بچرخد در سرسراي سينه اش
شير خون را باز بگذارد،
يادش برود...
مي ايستد روبروي آسمان
دست مي كشد به مـــــوهايش
مي گويد:
پريــ ـــ ـــدن ، ربطي به بال ندارد
قلــ ♥ ـــب مي خواهد

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت توسط پروانگــــی
|
من می توانم ...