عاشــ ــ ــقانه ای تازه...

از دست هــای تو
کــارهای خارق العاده ای برمــی آيد
همانجا کـــ ه هستی، بمـان
اجازه بده شعــرها از من برايت بنويسند
اجازه بده برايت بخــوانم،
تا چـــ ه اندازه از بَدوِ دوست داشتنت
پيراهنِ فصـــل ها
زيباتر شده است ...
کنارِ لبانت، کنــاره میگيرم
وَ تمامِ حرفهای دلم را
از دهانات میشــنوم
در فاصلـــ هی پيشانیِ تو
تا سايـــ هات
جنگلِ سبــزيست
کـــ ه پرندههای من
آنجا آرام مـــیگيرند...
☼ پرنده ها يم عاشـــق شده اند ، امان از روزي كـــ ه ...☼ 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ ساعت توسط پروانگــــی
|
من می توانم ...