بــــــــــوســـــ ه

در دو چشمش گناه مي خنديد
بر رخش نور مــــاه مي خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ئي بي پناه مي خنديد
شرمناك و پر از نيازي گنگ
با نگاهي كه رنگ مستــــــي داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت
بايد از عشـــــ♥ ـــق حاصلي برداشت
سايه ئي روي سايـــه ئي خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفســــي روي گونه ئي لغزيد
بوسه ئي شعـــله زد ميان دو لب

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۲ ساعت توسط پروانگــــی
|
من می توانم ...