در آيـــ ه هاي من ...

... در آيـــ ه هاي من ...
چشم هاي زيباي تــو
ناپيداست
... در آيـــ ه هاي من ...
پيــچ و تاب اندامت
ناپيـداست
... در آيـــ ه هاي من ...
صداي مهـــربانت
با پرنـــده ها بـــ
ه تابستان کوچ کرده
... و برف ...
اين برف و اين آســمان
شگرف
روي خاطره هاي تــو
را
... سفيد مـــي کنند ...
با دستات یــ ه پروانه مــی
گیری ،
می خوای ببینی زنده است یا نــ ه
انگشتاتو باز مـــي كني ، فرار مي كنــ ه
محكـــم مي گيريش مي ميره ...
دوست داشتن هـــم يــ ه همچين چيزيــ ه
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت توسط پروانگــــی
|
من می توانم ...