نگـــــاه ِتو ...

با تو از دلـــم می گویم
دلی کـــ ه بیحیا جلو چشمانت
برهنـــ ه میچرخد
و با هر نگـــاه ِتو وسط چشــمخانهی پر اشکم
خنــده شادی سر مـــیدهد...
آن همــــ ه باد و طوفان
اگر آنجاست تا تـــو را گم کنم
آقــای ِمن!
لبخنـــدی بزن تا در افق
همچو خورشید تا همیشـــ ه پیدا باشی
مــیدانی؟
از آنرو نمیخوابــم
کـــ ه با تو هیــچ گاه شب نمیآید...

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ ساعت توسط پروانگــــی
|
من می توانم ...